امروز بارون میباره. از بارون های بهاری. بارونی که پارسال با دل عاشقم هماهنگ میزد به شیشه امسال منو دلتنگ تر میکنه. از صبح یه حالی م. مهمون اومدن دوستم و اشپزی براش و دیدن the orginals و اینستا و تلگرام و به خودم رسیدن و لواشک خوردن هممممم نتونست حریف اون حس دلتنگی عمیق توی وجودم شه. میدونی بعضی وقت ها واقعا غصه ی چیزی رو نمیخورم فقط صرفا حالم خوب نیست. نه ی رو میخوام نه چیزی رو. فقط میخوام رو تخت وول بخورم و برم به خلسه ی فکری خودم. مطلب دوم اینه که. من تو بعضی وقت ها یه حس خیلی خاصی دارم. مثلا دارم ید میکنم وسط یه مغازه یهو یجوری میشم که مجبور میشم همونجا رو زمین بشینم. ذهنم عذاب میکشه یه چیزایی میاد تو ذهنم و یه ایی باهام حرف میزنن و همه ی اینا شاید ٥ ثانیه طول بکشه اما حس میکنم خیلی طول کشیده. بعد این تصاویر تموم میشه چشامو باز میکنم و هیچی یادم نمیاد! در حدی که الان بهشون میگم تصاویر. اینا همیشه نمیشن البته چند ماه یبار یا سالی یبار. ولی وقتی رو مخ م میره که برای ی تعریف میکنم میگم شما هم اینطور شدین خیلی عجیب نگام میکنه میگه نه ! بالا ه اگه تعبیر روانشناسی یا ماورایی داشته باشه خوشحال میشم بدونم این کیه که یهویی ذهنم رو اشفته میکنه و بعدش حافظه م رو پاک میکنه؟

مشاهده متن کامل ...