سلام خدمت دوست جونای خودم عارضم خدمتتون که پارسال یا پیارسال بود خلاصه بعداز عروسی پسر ام دخترعموی مامان زنگ زد ویه نفر رو معرفی کرد به من که ببینمش وباهاش اشنا بشم ایناهم کلی هز من تعریف کرده بودن به اون طرف خلاصه ما بعداز اینکه همدیگه رو دیدیم وچند بار رفتیم بیرون این آقا بادخترعمو کوچیکه دوست بود ولی این دخترعمو بزرگه پیگیر کارها بود از چندبرخورد اون آقا کلی از من تعریف کرده بود ویک دل نه صد دل عاشق شده بودیک هفته ای من بد انفولانزا گرفته بودم که جون نداشتم از جام بلندشم این آقا هم هوس کرد من رو با دخترعمو ونامزدش دعوت کنه خانه اش من کلی بهش گفتم حالم خوب نیست واز این حرفا ولی گفت بهانه نیار بیا واز این صحبت ها گفت یه غذایی برات میپزم که ح خوب بشه منم با هزار اصرار قبول یه بسته شکلت مرسی یدم وخیلی رسمی آژانس گرفتم ورفتم اونا خوب باهم همکار بودن کلی صمیمی بودن منم با دخترعموی مامانم کلی خوش وبش کردیم واین آقا رو هم چند بار باهم اشنا سده بودیم ولی دختر عمو بزرگه باهاش خیلی راحت تر بودیم ولی نتوانسته بود بیاد خلاصه یکم کارت بازی کردیم واز هر وردی صحبت کردیم انقدر حال من بد بود که با چندتا قرص به زور نشسته بودم خلاصه کلی با روی خوش واینا ازمون پذیرایی کرد برام یه سوپ پخته بود پر از ادویه که گلو دردم خوب بشه به اصطلاح خودش ولی بعداز اون دیگه نمی توانستم حرف بزنم خلاصه اون شب خیلی گرم ودوستانه گذشت چون کارش مربوط به یه شبکه تلویزیونی بود همش درگیر ضبط وتدوین واین کارها بودن خلاصه خیلی دیر به دیر جواب تلفن هام رو میداد ولی من فرداش از بابت پذیرایی تشکر ولی دیگه هیچ تماسی نگرفت وهروقت هم من تماس گرفتم یا کارداشت ودر دسترس نبود منم گفتم حتما کاری داره ودیگه از طریق اون دختر عمو که همکارش بود پرس وجو می خلاصه دخترعموبزرگه بهم گفت چه خبر با دوست ما کارتون چی شد واز این حرف ها گفتم والا دوست شما دیگه جواب تلفن منم نداد ومعلوم نیست چش شده ورفت بی خداحافظی فقط یه پیام داد تو خیلی خوبی واز همه نظر عالی هستی ولی من نمی توانم خوشبختت کنم دخترعمو گفت همین دیگه تو اشتباه کردی خیلی پی جو نشدی باید سمج میشدی وطرف رو از تماس هات خسته می کردی منم گفتم وقتی یکی دلش باهات نباشه چرا زورکی خودم رو بهش بچسبونم من از این کیس های زورکی بدم میاد خلاصه که تازه یه چیزی هم باید به طرف میدادیم این گذشت ورسید به ماجرای ودختر عمو کلی از روز اشنایی شون گذشت وسماجت دخترعمو رو هم بیتاب کرده کلی زنگ و پیام وحرف واین بساط ها طوری شده که اصرار کرده تا قبل محرم وصفر باید بیای ایران تا مراسمی بگیریم وبعد بری دنبال کارهات هرروز که این موضوع رو میشنوم متوجه اون حرفش بیشتر میشم ولی به این موضوع ایمان دارم ی که دلش باهات نباشه نمیشه زورش کرد ی که تن به این کار بزرگ نخواد بده به زور نمیتوانی ازش بخوای ، من انقدر دلش مهربونه که بخاطر این دختر حاصره همه کار انجام بده ولی اون آقا حاصر نبود یکبار از کارش بزنه ووقت بگذاره تلفنی بامن صحبت کنه ولی من همه چیز رو به دخترعمو نگفتم ، وقتی یک نفر کهرش براش ارجح تره پس چرا ازدواج کنه چون دختر عمو میگفت دوباره براش زنگ بزن بگو که دلت میخواد ببینیش رودر رو حرف بزنید ولی من قبول ن چرا خددم رو ببرم زیر سوال .خلاصه ماجرای دخترعمو و جدی شده و تا قبل محرم میاد ایران تا عقد کنن ایشالا که خوشبخت وعاقبت به خیر باشن .من همیشه ودرهمه حال برای همه خیروخوشی طلب میکنم وهیچ وقت هم ناشکری ن ولی بعضی حرف ها بد ناراحتم میکنه ودلم رو میش ه ولی به خودم قول دادم که ناراحت نشم وصب رو پیش بگیرم چون خدا خوب جایی نشسته وجواب هر کاری رو همینجا نشان میده مطمئنم من به موقع اش جواب دلم رو میگیرم چون میدونم که خدا همیشه باهام هست وبهترین هارو برام رغم زده .برای همه خوبان وعزیزان بهترین هارو آرزو دارم چون لیاقت بهترین هارو داریم ودارند .

مشاهده متن کامل ...