چقدددررر این روزا دلم برای تنهاییم تنگ شده:( روزایی که خسته میرسیدم خونه، ی هم نبود ... یه چیزی میخوردم شروع می برنامم رو اجرا کنم. گوشی نداشتم . اینترنت نداشتم. به مامانم می گفتم بهم زنگ نزنه، تلفن رو میکشیدم و دور از همه چیز به کار خودم میرسیدم. تلویزیون هوشمند توی قوطی توی هال بود ولی نمیذاشتم وصل کنند ... صابخونه هم فهمیده بود که نباید بیاد بالا، خونه ی من ... فقط گاهی می اومد ببینه چراغ روشنه یا نه ، خونه هستم یا نه:) انقدر خسته میشدم که چشمام خود به خود بسته میشد:) ... و چه لذتی داشت وقتی پاهامو زیر آب یخ می گرفتم ... بعد دوباره می اومدم بخونم. بازم خسته میشدم، دیگه میدیدم رفتن تو و پاها رو زیر آب گرفتن فایده ای نداره! یه تشت رو تا نصفه آب میریختم و توش یه قالب بزرگ یخ میذاشتم . این تشت آب یخ همدم شب بیداری هام بود ... هر وقت چشام بسته میشد سرمو مینداختم داخل این آب یخ! هوشیاریم برمی گشت و دوباره شروع می به خوندن تا صبح ... پنجره رو هم باز میذاشتم تاسرما بیاد خونه و گرم نباشه هوا تا بخوابم. صبح حدود یه ساعت میخو دم تا فردا تو مدرسه انرژی داشته باشم ... اما نمی رفتم تو جای گرم و نرمم بخوابم! حتی زیر سرم بالش نمیذاشتم تا مبادا جام راحت بشه و از خواب لذت ببرم ... سه ربع،یه ساعتی میخو دم! خواب که نه، چرت میزدم تا یکم از درد بدنم کم بشه. بعد پا میشدم و یه آبی به سر و صورتم میزدم و دوباره تا آ ین لحظه می خوندم ... همیشه دیر میرسیدم به سرویس چون سرم گرم کتاب بود و نمیخواستم حتی یه دیقه هم وقتم برای منتظر سرویس موندن تلف شه. راننده ی سرویسمون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... همیشه منتظر می موند تا برسم:) ... میرفتم سرویس و شروع به خوندن درسای مدرسه می ! هیچ وقت درسای مدرسه رو تو خونه نمیخوندم، تو زنگ تفریح و سرویس و ... فقط میخوندم و تو خونه هم از درگیر شدن با مسائل سخت و دشوار لذت میبردم! معلم ها همیشه متعجب بودند منی که به درسا خوب جواب نمیدم مثل بقیه و هیچ وقت تمرینام رو انجام نمیدم چرا معدلم بالا میشه و تو مسابقات و اینا موفق ام:) زنگ تفریح بچه ها شروع می به حرف زدن درباره ی مسائل مختلف ! ولی من بدون توجه به اونا شروع می مسئله حل و لذت بردن:) سعی می محکم تر صحبت کنن و حرفای دیگه بزنن تا ذهنم مشغول شه ولی نمی شد! اسممو گذاشته بودن بچه مثبت! و می گفتن تو هیچ وقت منحرف نمیشی ... هیچ دوستی نداشتم، ی زنگ تفریح نمی اومد باهام صحبت کنه یعنی جرئتش رو نداشتن نزدیک من بشن و چرت و پرت بگن ... تنها چیزی که با بقیه درموردش صحبت می درمورد مسائل درسی بود! نمی دیدم . موسیقی گوش نمیدادم ... گوشی سادم حتی یک آهنگ هم نداشت. از این ناراحت نبودم که حتی یه آهنگ هم از شجریان گوش ندادم ... ناراحت نبودم اسم بازیگرا رو نمی دونستم ... ناراحت نبودم اسم شا ار های ادبی جهان رو نمی دونستم! ناراحت نبودم ترک های بتهوون یا باخ رو گوش ندادم و از شنیدن صدای پیانوی شوپن تاحالا لذت نبردم ... برام مهم نبود دو ساله بیرون فقط یه نوع مانتو می پوشم و تکراری شده! برام مهم نبود چند ساله تو بازار نگشتم ! برام مهم نبود لباسم و کیفم و کفشم رنگش به هم بخوره! هیچ چی برام مهم نبود ... اینکه مادرم یک ماهه پیشم نیومده برام اهمیتی نداشت ... دلم تنگ نمیشد! مفهوم دل تنگی برام یه چیز مس ه بود! لذت میبردم از اینکه هیچ چیز و هیچ رو نمی بینم و فقط خودمم و خودم ... همین که روزی قمه غذا میخوردم و چندساعتی هم میخو دم برام کافی بود ... لذت بخش ترین سبک زندگی برام اینه ... ولی الان، مجبوری وارد جامعه بشی مجبوری با آدمای مختلف حرف بزنی مجبوری به چرت و پرت های بقیه درباره ی همه چیز گوش کنی ... مجبوری یه سری کلمات بی معنی موسوم به تعارفات رو به کار ببری تا ادب خودت رو به بقیه نشون بدی و بگی منم مودبم! مجبوری به نظرات بقیه درمورد خودت اهمیت بدی مجبوری گاهی وقتا به مادرت بگی دلم برات تنگ شده تا ناراحت نشه و نگه بی احساسی و انقدر اوضاع بد شده که حتی چند بار دلت براش تنگ شده! دل تنگی ینی انقدر ضعیف شدی که له دیگران هم احتیاج داری! ... مهمون میاد تو خونه باید بری سلام کنی خوش آمد بگی کنارش بشینی! و چقدر بده که مادرت نمیذاره وقتی مهمون میاد بازم در اتاقت بسته باشه و نیای بیرون! اگه بری تو اتاقت باید به مقدار زیادی غر های مادر رو بشنوی! می ترسم سر این قضیه ی بیرون نیومدن از اتاق و حرف نزدن با بقیه عاق والدین یشم! انقدر که مادرم آه و ناله می کنه سر این قضیه! گاهی وقتا دلم میخواد اتاقم نامرتب باشه ... دلم میخواد بیام و وسایلم رو پرت کنم تو اتاق ... نمیخوام ی بیاد و بگه وسایلت رو مرتب کن! جزو اعصاب خورد کننده ترین چیز هاست که میان و اتاقت رو مرتب می کنن (با کلی غر! ) و بعدش وسایلت رو پیدا نمی کنی ... دلم میخواد برم تنهایی مکان های تاریخی مورد علاقم رو ببینم، تنهایی برم کتابفروشی که فروشنده هم نداره! برم و فقط نگاه کنم کتابارو ... فقط خودم ... تنهایی برم اون کافی شاپی که دوس دارم و از اون بستنایی که دوس دارم سفارش بدم ... دلم میخواد تنهایی برم کنار یه دریای بزرگ و اونجا کتاب بخونم ... دلم میخواد نه فضای مجازی باشه نه واقعی ! خودم باشم و خودم! دیگرانی نباشند که باهاشون تعارف و رودربایستی داشته باشم ... هر وقت دلم خواست بخوابم هر وقت دلم خواست بیدار شم ... ی زنگ نزنه بگه فلان ساعت بخواب ی ساعت که از یه حد گذشت چراغا رو خاموش نکنه . دلم میخواد دوباره پنجره ها رو باز بذارم چراغا رو روشن کنم، و اون تشت آب یخم رو بذارم کنارم ... نسیمی که شبا می وزه گونه هام رو نوازش کنه و خواب رو از سرم بپرونه ...
#تراوشات_ذهنی


مشاهده متن کامل ...