گویی طلسم میشدم توی همان چند دیدار کوتاه و کم.. واژه ها رو گم می و سکوت دیدار دو نفریمان را حاکم میشد.. چه سکوتی.... چه سکوتی..... حرفهای زیادی از قبل آماده می ...با یک نگاهش آ ایمری مرا فرا میگرفت که فقط لحظه بودنش را زندگی می ..انگار نه انگار که من گله مند بودم از اینهمه نبودن و اونهمه دلتنگی و گریه های پنهانی شبانه.. شاید جادو میشدم در لحظه بودنش...چه حسی و چه آرامشی... چیزی نمیخواستم ..فقط میخواستم با هم بمانیم و بسازیم..از صفر..ساده و بی شیله.. آاآاآاآه......... چه رویاهای پاک و قشنگی...ساده و بیرنگ...همشان بوی زندگی داشت.. بوی بهار...

مشاهده متن کامل ...