خوب شما فکر می کنید قصه تمام شد؟ نه بعد تلفن آ من به سازمان تا دو سه شب همه چی عالی و بچه ها همه شاد و نمایش ها فوق العاده بودند؛تا اینکه ی شب ک دقیقا یادم هست شب بود آقای مجری تمام طول برنامه لب تاب جلوشون بود و عمیق رفتن بودن تو فکر! تو چ فکری خبر نداشتیم تااااا فرداشب ک دیدیم ی میز کوچیک ک وسایل سفره هفت سین روش چیده شده بود به دکور برنامه اضافه شده بود؛ اول فک کردیم کار عوامله اما آیتم دوم برنامه ایشان گفتند ک این تزیین خانواده ق برای ما فرستادن و ما ازشان تشکر می کنیم و از همین جا دعوتشان می کنم فرداشب مهمان ما باشند. فرداشب با ی سفره هفت سین بسیار زیبا دیگر آمدند؛آقای م ک حس هول کرده بودند و ما هم مات فقط تماشا می کردیم؛خلاصه اون شب آقا و خانم ق ک با دخترشان ک خ حسادت دخترانه بزارم کنار الحق چیزی کم نداشت؛خوشگل خوشتیپ محجوب و هنرمند؛چون تزیین سفره ارایی و سالاد الویه و همه به گفته خانم ق کار ایشان بود؛موقع مسابقه جورچین ک شد نوبت رسید به دخترخانوم ک حس هول کرده بودند پازل خوب بلد نبودند بچینند‏!‏ از خانم رشته معماری بیشتر از اینا توقع می رفت‏!‏ به هر حال با کمک آقای مجری پازل تکمیل شد و آ برنامه هم ی دستگاه آبمیوه گیری بهشان جایزه دادند ک البته خ با اون سفره قشنگی ک تدارک دیده بودند حقشان بود؛ اونشب در ی سکوتی خاص تمام شد؛صبح ک شد من خودمو با شستن فرش سرگرم ؛ چند قطره اشک ریختم و تو دلم گفتم خداحافظ عزیز برو من تمام قصدم از همون اول هم این بود تو رو از جو دعوا و درگیری با شمدان دور کنم ک ب یاری خدا موفق هم شد و این آقای مجری کجا بود و اونکه برنامه قبل به زور حرف میزد و تو نمایش های طنز حتا لبخندم نمی زد کجا‏!آره من ک تو برای خودم نخواستم فقط می خواستم خوشحال باشی هه وگرنه ما چ به این حرفا و خوشی ها؛آره برو عزیز برو دست خدا به همرات خوشبخت باشی... . . . . . . ادامه دارد

مشاهده متن کامل ...