قابلمه نذری خودشان از ما گرفتن؛اما ایشان خودشان نشان ندادند از عوامل فرستادن چ وقت گرفتن قابلمه چ وقت پس دادنش ؛ما هم فقط حرکت می کردیم؛عاقبت چ خواهد شد ا داستان خبر نداشتیم!شنبه صبح یکی از فامیلا به اسم خانم ط زنگ زدن خانه مان؛من گوشی برداشتم بعد سلام و احوالپرسی ی راست رفت سر اصل مطلب و بهم گفت دختر دست از این کارا بردار؛مادرت جوانیش پای شما داده و پیر شده رو تربیت شما اون وقت تو...من ک زبانم قفل کرده بود که آخه مگه من چ کار بدی کرده بودم!حتی مادرم هم این آقا از ندیدند(حتی تا الأنشم بعد ۸ سال)اونوقت شما فک می کنید من...بعد تلفن گریه و حالا که ی جورایی روم بازتر شده بود خج مج کنار گذاشتم و با همون صدای گرفته م زنگ زدم و با ناراحتی بخشی از مناجات حضرت علی(ع) خواندم ک یعنی توروخدا بس کن؛خودش مطلب گرفت و اونشب ک برنامه شرو شد گفت باشه میرم سر اصل مطلب و اون برداری از راز بزرگ زندگیش بود؛راز که چ عرض کنم سنگ بزرگی ک هنوزم بعد گذشت اییییییییییییینهمه سال هه هنوز ی پیدا نشده و نخواهدم شد ک اون از سر راه ما برداره ؛گفت باشه بهت می گم اما بهم فرصت بده؛چند روز بعد خوردیم به روز شهادت رضا(ع)داشتم رادیو گوش می دادم ک صدای آشنایی پخش شد ک شعر قشنگ درد و دل با رضا خواند؛صدا ضبط (آخه من همه برنامه های ایشان ک اجرای نقش طنز داشتن رو نوار ضبط می ؛حدود ۲۰ نواری پر ک روز سیزده به در سال93 همه تو ی جعبه مرتب گذاشتم و انداختمشان تو آب طاقبستان؛هه به خیال خودم مثلا فراموشش اما...)خلاصه شنبه شب برنامه شرو شد اونشب همه استرس داشتن ک چطور قضیه تو قالب نمایش به من بفهمانند اما اصلأ نیازی نبود چون ن فقط من ک کل شهر از رو نمایش شمعدان خانوم فهمیده بودن ک ایشان ...من فرداش زنگ نزدم آقای م فک من موضوع تازه فهمیدم و دیگه نیستم؛به خاطر همین شب بعدش ایشان چ میدانم از پول و ثروت و اینا گفتن من خندم گرفته بود تصمیم گرفتم داستان دوباره به زندگی برگشتنمو به معجزه رضا(ع)ربطش بدم به این قضیه؛زنگ زدم داستان گفتم و چون دو هفته دیگه هم عید نوروز بود پیشاپیش پیام تبریک هم دادم و این یعنی دیگه ازم نخواهی زنگ بزنم اوکی تمام؛ ادامه دارد...

مشاهده متن کامل ...