خوب ی کمم از داستان ۸۷ بگیم؛ رسیدیم اونجا ک گفتیم هرشب رأس ساعت۹ منتظر پخش برنامه بودیم؛بعد زنگ من چند شبی حال و هوا برنامه روند معمول داشت تا اینکه بازم کم کم جسته گریخته ی حرفایی از ما میگفتن؛البته تو سری جدید خبری از نمایش شمدان خانم نبود اما نمایش ممو سرجاش بود؛خلاصه بیرون ک میرفتیم بخصوص خیابان های اصلی شهر ی علامتی میدادن از ید یا هرچی؛خلاصه فهمیدیم بله یم خخخخخخخخ یکی دو هفته ک از شرو برنامه گذشت چند دیقه اول با ی حمد و ستایش از خدا بود؛وقتی دیدیم حال و هوای برنامه غم داره گفتیم بیایم بازم زنگ بزنیم,اما کی زنگ بزنه؛تازه چ بگیم؟ ایی شد که دست به دامان مادرمان شدیم و گفتیم بیا و تو زنگ بزن؛بنده خدا از اونجا هم ک از بیننده های ثابت برنامه بود بخصوص از مناجات های آقای مجری خوشش می آمد به خاطر همین ی متن حدیث درباره دوستی با خدا بود آماده کرد و زنگ زد خواند؛ خدایا ما ک بی صبرانه منتظر ع العمل آقای م بودیم ببینیم چ میگن!‏ فک می کنید چ شد؟ آقای مجری الفرار خخخخخخخ و برنامه اون شب نداشتن و پنج شنبه و هم ک کلا برنامه نبود؛شنبه ک برنامه شرو شد با ی ح خنده ایی آمده بودن و قشنگ تابلو بود ک بعد تلفن اون روز ما حالا از ترسشان بود یا خج نیامده بودن؛‏(یاد دارم همون شب تو اون سرما لباس چهارخانه تنشان بود بدون ژاکت؛من همینطور از ذهنم رد شد که سرما نخورند تو این هوای یخ مگه تابستانه؟ آقا فرداشب با ی حال نزاری دستمال کاغذی به دست اساسی سرماخورده بود خخخخخخخخ فک کنم چشم من بود خخخخ آره خلاصه تلفن مادرم نه تنها باعث نشد عقب نشینی کنه و دیگه ایما اشاره نده ک بدتر جو هم بهشون داد چون شب ها بعد دیگه علنی کم مانده بود اسممان بیاره؛‏(خیلی ببخشیدا اما از نظر من آقایان موجوداتی به شدت خودخواهی هستن ک فقط میخان کار خودشان پیش بره؛ اینکه با حرفهاشان یا کارهاشان دارن با آبرو ی بازی می کنند به هیچ وجه براشان مهم نیست‏!‏‏!‏‏!‏ بخصوص در این زمینه و اینکه دختر طرف مقابلشان هم مثل من از ساده و از خانواده معمول باشه و شرایط معلولیت پدرم و بی دست لات دو دستی میزنن تو سرش ک حرف فقط و فقط حرف ما ثروتمنداست و شما حق هیییییییییییییییچ اعتراضی هم ندارید!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آره دیگه اینم ی جور ظلمه هه ) بگذریم.......... از نگاه های معنی دار همسایه های بیشعورمان و خنده های ریزشان اعصابم خورد میشد ؛تا اینکه عروس یکی از همسایه ها دیگه واضح واضح وقتی من تو در خانه وایساده بودم ابجیم سرویسش بیاد نگام کرد بعد پچ پچ کرد تو گوش خواهرشوهرش و خندید؛اینه دیگه نمیشد لال می شدم؛مادرم بیرون ید رفته بود وقتی آمد ماجرا بهش گفتم و او هم ک واقعأ صبرش تمام شده رفت در خانه شان و خلاصه جنگی شد و عروس بی حیا هم چند تا حرف زشت و تهمت بارمان کرد که واگذارش کردیم به خدا؛ اون روز گذشت ولی فرداش من رفتم ی عالمه گریه ؛ زورم ک نمی رسید گوشی بردارم دااااااااد بزنم بگم مرد حس بابا مسلمان تورو به هر پیر پرستی دست از سرمان بردار؛هرشب هرشب لم میدی رو چها ایه و خی راحته و هی از ما میگی و خبر از اذیتا و حرفای فامیل و همسایه نداری ؛ اما میگم مظلوم بودیم زورمان به ی نمی رسه تو خلوتمان با خدا گریه مکنیم؛ به خاطر همینم من سنی نداشتم بیست سالم بود سرم از ایی حرفا نمیشد یعنی چه و من چ کار باید می ؛بعد ساعت ها گریه زیاد خوابم برد وقتی از خواب بیدار شدم نمی دانستم چ کنم اما باید ی کاری می ؛ تا اینکه ابجیم گفت چرا سخت می گیری ی حدیثی چیزی پیدا کن غیر مستقیم بفهمه ک باید بس کنه؛ دیدم فکر خوبیه همین کارو ؛زنگ زدم از زمان گفتم؛ اونشب برنامه نداشتن چون شب اربعین بود؛ فرداش ک طبق رسم هر سال داشتیم بساط درست شله زرد آماده می کردیم تو خودمان می گفتیم به کی بدیم همسایه ها خدانشناس به کی تا اینکه یکی ابجیام همینطور ارام گفت نذری بفرستیم برای برنامه و بعد خندید؛بعد دیدیم نه فکر خوبیه کاری هم نداره شب ک شد آژانس می گیریم میبریم؛ ولی از زیر نویس اعلان پخش برنامه فهمیدیم اون شب هم برنامه ندارند؛ قابلمه گذاشتیم کنار برا فردا ؛ک خوشبختانه وقتی دیدیم دیگه امشب برنامه پخشه ی ساعت قبل پخش برنامه قابلمه نذری بردیم در صداوسیما؛ خوشحال بودیم گفتیم دیگه صد در صد آقای مجری خودش نشان میده ؛اما... . . . ادامه دارد...

مشاهده متن کامل ...