خلاصه جدیدترین بهترین اطلاعات، اخبار فارسی را به صورت لحظه ای در خلاصه بخوانید

"وی" - 3
uga - "وی" - 3 "وی" - 3 - بودند
درخواست حذف اطلاعات
وی در یک ظهر پاییزی دیده به جهان گشود.خانواده ی وی بسیار احساساتی و همدل با یکدیگر بودند. یک روز مادر خانواده داستان زندگی یکی از دوستانش را تعریف میکرد، که همسر سابق دوستش، پسر او را پشت در خانه نگه میداشته، به منظور تنبیه.در حین تعریف این داستان غم انگیز، گوله های اشک مادر سرازیر شدند و صدایش شروع به لرزیدن کرد. وی ناخوآگاه خندید، بلند خندید، اما این خنده قطعا خنده شوق نبود! سالها قبل سر مسئله ای که وی به خاطر نمی آورد، او و خواهرش پشت در اتاق، در راهروی سرد نشسته بودند و چادر نازکی را مشترکا دور خود پیچیده بودند و منتظر بودند تا پدر بیاید و آنها به داخل خانه بروند،آنها روزها پدر مامن آنها بود، با این وجود اغلب از رفتارهای مادرچیزی به پدر نمیگفتند، از ترس برخوردِ دوباره!! وی دوباره خندید،میدانست مادرش حتی آن روز را به خاطر نمی آورد...

مشاهده متن کامل ...
آن یکی که نمی خندد!
uga - آن یکی که نمی خندد! آن یکی که نمی خندد! - سروش ,مریم ,کرده ,خندد ,آنجا ,شاید ,درواقع چهار
درخواست حذف اطلاعات
باران نسبتا تند می بارد، در سالن باز می شود و پنج نفر خندان از آن خارج می شوند، درواقع چهار نفر خندانند، یکی گهگاه می خندد ولی خندان نیست! - وای چه بارونی!چقد زیبا!کفشای منو ببین، تو این بارون چه کفشی پامه.از شانس امروز چه هوایی شدا! - آره،اون از باد و طوفان عصر،اینم از بارون! -خب حالا از کدوم طرف بریم؟ آن یکی که خندان نیست،به سمتی که ماشینش را پارک کرده است اشاره می کند،پنج نفر دوباره شروع میکنند به صحبت درباره تئاتر،علی اکبر،آن یکی نویسنده، کارگردان و می خندند.درواقع چهار نفر می خندند، آن یکی نمی خندد...گهگاه آن یکی که نمی خندد حرف های گوشه داری به مریم می زند، ح چهره سه تای دیگر کمی تغییر می کند،بیشتر از همه ریحانه،می ترسد که به مریم بربخورد،قهر کند یا مثلا جواب کوبنده بدهد،دقیقا نمی داند از چه ولی می ترسد! مریم،اما چیزی نمی گوید،او می خندد،انگار بیشتر خوشش آمده باشد از حرف های گوشه کنایه ایِ سروش! و دوباره می خندند، هرهرکنان عرض کوچه خلوت را عبور می کنند. باران دیگر کاملا تند شده است. ریحانه نیمه نیس خیس شده، نیم نگاهی به سروش می اندازد،او سخت نمی خندد! دخترها شلوغ کنان سوار ماشین می شوند،باز هم می خندند. مریم جلو نشسته است.سروش نفرات عقب را دمِ مترو پیاده میکند، -خواهشا رسیدید یه اس بدید. سروش با ح ی دوستانه این را می گوید.ریحانه در حالیکه می خندد،پیاده می شود،چون می داند روی صحبتش به ویژه به اوست که این کارها به نظرش مس ه بازی است! -سروش من نمیتونم بت خبر بدم،شماره تو ندارم! - به شقا بگو بهم خبر بده! خداحافظی و باز هم خنده،توی مترو مسیر ریحانه جدا می شود،ساعت ده و مترو خلوت است... مریم با سروش می رود،جلو نشسته است و احتمالا سروش او را تا دم در خانه می رساند،حتما تا آنجا با هم کلی صحبت کرده اند،درباره موضوعات مختلف،حتما تا آنجا سروش کلی نخندیده است...من نمیدانم درباره چه چیزهایی با هم حرف زده اند،من نمیدانم مریم چه چیزها گفته که داغ دل سروش تازه تر شده یا سروش چه گوشه و کنایی هایی به مریم زده است، اما فکر میکنم تا آنجا حتما سروش کلی خیال پردازی کرده است،حتی شاید شب تا ساعت ها در رختخواب خود این پهلو به آن پهلو شده و با خود فکر کرده است چه می شد اگر این مسیر عاشقانه طی می شد! (1) چه می شد اگر خداحافظ دمِ خانه مریم با بوسه همراه بود،چه می شد اگر یک سال پیش مریم به سودای نمی دانم چه چیزی،زیر همه چیز نمی رد... من فکر میکنم سروش آن شب را با فک رو خیال گذرانده است و شاید در آن سینمای خانگی اش که نه تنها مثل تئاتر آن شب نویسنده اش، بلکه همه کاره اش خودش است،لحظه ای،نگاهی،لبخندی پیش آمده که باعث شده او بخندد...و فکر می کنم شاید در فکر بوسه آ خندیده باشد!(1) (2) ولی نمی دانم مریم از لحظه ای که با سروش خداحافظی کرده تا زمانی که به خواب رفته است، به چه فکر کرده،من هیچ گاه جای مریم نبوده ام...(2) دوستان لطفا بعد از خوندن متن بگید که به نظرتون کدوم پایان برای متن بهتره؟ قبل از پاراگراف یک،بعد از اون یا تا آ پاراگراف دو به صورت کامل؟ پ.ن: اسامی افراد،به غیر از اسم خودم البته، غیرواقعی اند!

مشاهده متن کامل ...
ساعت صفر عاشقی
uga - ساعت صفر عاشقی ساعت صفر عاشقی - میکند ,میشود ,دیوار ,ساعت ,نرود ,خیره ,خیره میشود
درخواست حذف اطلاعات
در اتاق را می بندد, همین جور که گریه از صورتش سرازیر است به سمت کمد می رود, کمی وسایلش را این طرف آن طرف میکند تا دفترچه خاطراتی را که از دست بقیه قایمش کرده بردارد. پشت میز می نشیند,چراغ مطالعه را روشن میکند, چشمانش از گریه خسته اند و نور چراغ اذیتش میکند. چراغ را می گرداند به سمت دیوار, حالا نور افتاده به کاغذهایی که به دیوار چسبانده, پر از لغات انگلیسی که باهم اشتباه می گیردشان, یا لغاتی که خیلی یادش میرود یا آنهایی که معنی مشترک دارند... برای چندلحظه به دیوار رو به رو خیره میشود...دیوار رو به رو را می بیند و تمام لغتها را, ولی مغزش توانایی پردازش ندارد, حتی نمی تواند یک لغت را بخواند!شاید هم انقدر دیده چشمانش عادت کرده اند و این محرک را به کلی ندید می گیرند! قلم را برمیدارد, دفترش را باز میکند, تاریخ امروز را می زند و شروع به نوشتن میکند , دو خطی می نویسد و متوقف میشود... میخواهد آنچه را که اتفاق افتاده بنویسد،آنچه را شنیده،حسی که دارد،گلایه کند، بدهد،رویاپردازی کند، اما نمی تواند, گریه اش بیشتر میشود, گوله های اشک دفترش را خیس میکنند. با آستین لباسش سعی میکند دفترش را خشک کند.هِدسِت را توی گوشش میگذارد و پِلی میکند... حسرتِ دل, عذابِ عالم, هرچی باید همه تک تک بکشن, ما کشیدیم که... بخشی از ترانه را توی دفترچه اش مینویسد, دوباره به دیوار رو به رو خیره میشود, گهگهاه صدای گریه اش بلند میشود, سریع لبانش را بهم می فشرد تا صدایش از دیوارهای اتاق پس و پیش نرود. پیش نرود که خواهر یا شوهرخواهرش بشنوند, پس نرود که پدر یا مادرش بشنوند, حس میکند وسط این دیوارها محصور شده است, ولی گفتگوی ذهنی اش را تکرار میکند " سی درصد, این فقط سی درصده" ...زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا... آهنگ را پاز میکند, باز به دیوار رو برو خیره میشود... نور, تیک تیک ساعت,غلتیدن گوله های اشک رو گونه اش و... و صدای اشک! تیک تیک ساعت, نور, تیک تیک... سرش را به سمت ساعت کوچکِ سبزرنگِ روی میزش می چرخاند,ثانیه شمار تیک تیک کنان به سمتِ بالا حرکت میکند و با دو عقربه دیگر روی ساعت دوازده جفت می شود! ناامید از نوشتن, مدادرنگی هایش را ردیف میکند و تا سحرگاه نقاشی میکشد...

مشاهده متن کامل ...
ما از اولشم خیلی فرق داشتیم!
uga - ما از اولشم خیلی فرق داشتیم! ما از اولشم خیلی فرق داشتیم! - آدمِ ,مثلا ,چیزا ,میخوردم ,البته ,نداشتم ,بزرگ شدیم ,وقتی بزرگ ,آدمِ دعوای
درخواست حذف اطلاعات
"خب ما از بچگی باهم فرق داشتیم. میدونی یجورایی انگار من از همون اول آدمِ لذت بردن از حال و اینا بودم, البته نه که الان دقیقا مث بچگیام باشما,ولی جالبه که تغییراتمونم فرق داش. مثلا اون موقعا من هرچی رو میخواستم میخوردم,اون نگه میداشت, و البته بعدش مجبور میشد با من که زودتر خوراکیم تموم شده بود شریک شه, برخلافِ میلش!حالا من نمیدونم واقعا همون لحظه که من میخوردم اون دلش نمیخواسته بخوره یا چی!مثلا کلا دلیلِ سِیو اشو نمی فهمیدم!من اصن آدمِ سیو نبودم ,در مورد خوراکی و این قبیل مسائل عرض میکنما وگرنه خانواده اعتقادی به پول تو جیبی دادن نداشتن, جایزه های سر سالَم که اداره بابا بابتِ معدل و اینا می دادن, بی پرسش میرفت تو یه حسابِ بلند مدت که مثلا دوهزار سال پول بذاری,چس تومن بهت وام میدن!! ا شم سر یدِ خونه پولامونو برداشتن البته, و من اینجوری بود که فهمیدم که سیو چقد دلپذیره و مفیده!!! داشتم میگفتم ولی همینا که بود, اون دوس داش,یا مثلا میرف از سرِ کیف مامان پول برمیداشت, با اطلاع مامان البته,که سیو کنه!! مثلا من اگه میگفتم پول میخوام, برمیداشتم میرفتم بستنی میخوردم, اون برمیداشت اصن به هدفِ سیو !! یا مثلا من هرچی میخواستم تی وی تماشا می , ولی اون برنامه ساعتِ سه "یا" چهار بود,چون برق زیادی استفاده می شد, من "جفتش",چون بعدازظهرِ داغِ تابستون بود و نه می شد رف بیرون, نه میشد تو خونه بازی کرد چون مامان خواب بود! من حتی نمی فهمیدم ینی چی که برق زیاد مصرف میشه!!خب اصن این تی وی واسه همینه دیگه! واسه اینکه تو امثالِ این موقعیتا منو سرگرم کنه, خب برقم مصرف میکنه! به علاوه اینکه به نظر من فوتبال دیدنِ اونم بی معنی بود,ولی اون تماشا می کرد, تازه با اخبارِ ورزشی, گاها هردوتاشو, ولی من اعتراض نمی !درواقع این هم یکی دیگر از تفاوتامون بود! من اصولا کاری به کارش نداشتم! کاری نداشتم چی می بینه,چی کار میکنه,چی میخوره! اما اون هی به من امر و نهی میکرد, نکن می کرد, کنترل می کرد! مخصوصا شکلات خوردنامو! همیشه میگفت من کمتر از تو خوردم, در صورتی که این طور نبود, ینی فرق تو مقدار خوردنمون نبود, فرق تو گفتنش بود, اون میگف, اون اعتراض می کرد, من نه! حتی یادمه من یه بار سرما خوردم, اون یه بسته کامل شکلاتو تنهایی خورد,بعدش بهش گفتم ببین, همه شو خودت خوردیا, ولی من چیزی بهت نگفتم,ینی واقعا هم برام مسئله ای نداشت, خب مریض بودم, نباید میخوردم و اشتها هم نداشتم بهش,خواستم میگم مامان برام می ه, ولی اون احتمالا فک می کرد که خب اگه این تموم شه, مامان دوباره باید پول بده تا ب ه! از همون بچگی مادی فک می کرد, حساب کتاب این چیزا رو می کرد, نه که چون بزرگ تر بودا, مدلش اینجوری بود, چون من تا سالها بعدم مث اون انقد به این جور چیزا فک ن ! حتی الانشم اندازه اون تو فکر این چیزا نیستم! بخوام می م میخورم, تهِ ماه میشه پول ندارم خب نمی م! خسته باشم با تا ی میام, کار داشته باشم با تا ی میرم, بالا ه پول وسیله ایه که قراره اسایش منو تامین کنه, جمع ش که هدف نیس!! من اینجوری فک میکنم, و بچه هم که بودم همین جوری فک می با ورژنهای ک نه اش! اون آدمِ دعوای دبیرستان سر درس بود, من آدمِ دعوای سر چادر! اون آدمِ حمایت از من در برابر خانواده وقتی بچه بودیم و ایراد گرفتن از من وقتی بزرگ شدیم, من حمایت از خونواده وقتی کوچیک بودیم و سعی در بی طرفی وقتی بزرگ شدیم!وقتی بچه بودیم هیشکی پیش مرگ کتکای مامان به من نمیشد الا اون!!ینی خیلی بزرگتراشم جلو نمیومدن,با این که قدرتشو داشتن, اون جلو میومد با اینکه قدرتشو نداشت ولی دلشو داش... الانم فرق داریم,اون آدمِ مقصر پیدا ه, من آدمِ ولش کن گذشت, اون همچنان به شدت آدمِ سیو و من آدمِ ج , من آدم رفیقای واقعی , اون آدم غریبه های مجازی, من آدمِ ایده آل گرا در عین حال سی درصدمو پذیرفتم, اون ایده آل گرا و هیچی دراختیار من نیس!!حالا این سی درصد چیه, این سی درصدیه که من توافق با بالغِ درونم که دستِ من نیس!! شمام درصداتونو پیدا کنید آروم بشید یکم!! اقا این که کلِ زندگی آدم دست خودشه کشکه, کو?کجا? خانواده, جامعه, عرف,قانون و خیلی چیزا هس بسته به تفکر شما, که محدودتون میکنه! درصدا حداقل به ادم این دیدو میده که چقد قدرت مانور داره تو زندگیش! از چی رسیدیم به چی!میگن بحث علمی نباشه زیاد از این شاخه به اون شاخه پرش میشه ها!!"

مشاهده متن کامل ...
هیپیاس و افلاطون, در جستجوی زیبایی: وات دِ فاک ایز ایت??
uga - هیپیاس و افلاطون, در جستجوی زیبایی: وات دِ فاک ایز ایت?? هیپیاس و افلاطون, در جستجوی زیبایی: وات دِ فاک ایز ایت?? - پیدا ,منتظر ,میشه ,هیپیاس ,نوشته ,میکنه ,نوشته پیدا ,پیدا ,یاهو مسنجر ,بعضی وقتا ,دختر زیبا
درخواست حذف اطلاعات
یه نوشته پیدا ,زیاد پیش میاد که خاطرات پراکنده ای تو دفترچه ها و گوشه کنار اتاقم پیدا کنم.درواقع بعضی وقتا صرفا کاغذ و قلمی دستم بیاد می نویسم,چی شد, چی کار , چه حسی داشتم, کجا رفتم,با کی رفتم... یه نوشته پیدا , رفته بودیم بیرون ظاهرا داشتیم درباره رساله هیپیاس بزرگ حرف میزدیم, من میگم هیپیاس چه خنگه, منم میدونم دختر زیبا,زیبایی نیس, اون به من نگاه میکنه و میگه "دختر زیبا" با مکث کوتاهی و همین مکث کافیست تا من بمیرم و زنده بشم... عاشقا ساده لوح اند! بعضی وقتا دلم برای اون حس ها تنگ میشه, همه اون دل تپیدنا, ناراحت شدنا, منتظر بودنا ولی وقتی به بعدش فک میکنم, به مدتهای مدیدی که سعی خودمو جم و جور کنم و برگردم به زندگی, واقعا ته دلم خالی میشه! میترسم, و باز بیشتر میترسم, با خودم میگم همون یک بار کافی بود! کافی بود که یک بار تجربه کنم دلم برای ی میتپه, و همه اش منتظر ت تشم, یا تو یاهو مسنجر به چراغ روشنش نگاه میکنم بی وقفه و منتظر پی ام دادنشم... یه زمانی یاهو مسنجر رونقی داشت.خوبه که هرچند از گاهی راههای ارتباطی عوض میشه, به کم رنگ خاطرات کمک میکنه. یه نوشته پیدا که یه دیدارو توش شرح داده بودم. یکی از چندتا دیدار محدود و مختصری که باهاش داشتم... از احساسم نوشتم و الان که میخونم دیگه حسی ندارم,حتی خیلی هاش یادم نیس... زمان خیلی چیزا رو حل میکنه,زمان!

مشاهده متن کامل ...
آخرین عناوین جستجو شده
برداشت خود از ضرب المثل برو کار میکن مگو چیست کار چیست یادگیری چیست تفکر سبک زندگی هفتم فایل ایدی اموزش ساخت ساخت ایدی raidcall blogfa ایدی فارسی اموزش ساخت انشای ذهنی در مورد گل سرخ حداقل درصد دروس و آ ین رتبه قبولی علوم تغذیه پردیس آی مشاوره ابطال عرضه محصولات فولادی در بورس کالا جواب تمرین های کتاب شیوه شیوایی متن فارسی و انگلیسی در مورد سیاره ها قوه قضاییه پیگیری یک پرونده sonic weapon طنز سلام ۱۶۳ منتشر شد علوم دوم ابت گزارش کنید پیشنهاد برای داشتن محیط سالم پاو وینت مسجد جامع زنجان توجه به تمام ابعاد استیکر اسم ملیسا اهنگ جدید ادی اعطار بزار بر شربت دی سیکلومین بررسی مصرف در بارداری قبل از ید مبلمان اداری به این نکات توجه نمایید نقشه مدار فرمان و قدرت جرثقیل های سقفی اینده رسانه ای چ مزایا و چالش هایی خواهد داشت سوربیتول نحوه ی تولید و موارد مصرف آن حل یک معادله زیبا برای از بین بردن ترشی شیره ی انگور نحوه ی تدریس کتاب family and friends داستان کوتاهی از زبان خط فارسی که در آن از کلمات متضاد استفاده شده باشد giraffe birth live site dmotioninfo com تحلیل تلقین inception قیمت دلار امروز دوشنبه 22 مرداد نقاشی ک نت ف فروش ویژه قلم طراحی جادویی ادویه
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This
تمامی مطالب و اخبار سایت خلاصه به صورت اتوماتیک و در لحظه از بلاگها و وب ســــایتهای ایرانی دریافت میگردند و با درج لینک مرجع نمایش داده میشود. در صورت انتشار هر گونه محتوی خلاف قوانین ایران، مسولیت آن بر عهده منبع خبر میباشد. ثبت درخواست حذف اطلاعات با کلیک بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ امکان پذیر میباشد.
Copyright © Kholase All Rights Reserved.